استاد سلام؛
امروز روز سختی برای من است، روز جالبی نیست، الان که می نویسم لوکرنک و بن باس در خانه هنرمندان شمع های تولدت را فوت می کنند و من غمباد گرفته ام.
دیگر یکسال شد که تو رفتی، اتفاقا یکسالی هم می شود که فحش و فضیلت بار خودم می کنم.
اینقدر می گفتند بد اخلاقی، از تو می ترسیدم، یکی از شاگردهایت می گفت که آثارش را پاره کردی چون مرتب نبوده، یکدفعه هم در مجله ای که منتشر می کردم به اشتباه اثر یکی از دوستانم را گذاشتم و زیرش امضای تو را گذاشتم آخر امضای تو برایمان سند بود و همه روی کامپیوتر هایمان داشتیم، بعدا که عابدینی دید گفت ممیز ببیند کله ات را خواهد کند.
بی خیال از امروز می گفتم، 41 طراح آثارشان را برای جشن تولدت یکجا جمع کرده اند، 36 نفرشان فرنگی هستند و 5 تا هم ایرانی، راستی بگویم تمام اینکار ها را مجله ای که مدیرش بودی برایت انجام داده، نشان را می گویم.
اگر یادت باشد، عید امسال بود که مجله ای را راه انداختم، قبلش را هم که بهتر می دانی، 4 صفه ویژه نامه به نام برعکس و در این مدتها کلی مصاحبه و کار جمع اوری کردم، دوست داشتم باشی تا راهنماییمان کنی نمی دانی چه وضع بدی است، خودمان هم بلاتکلیف هستیم، هم در کار مجله و هم در کار روزگار و حال و هوای انجمن و ...
ببین رک و رو راست بگویم، روزی بدتر از این برایم نبوده می دانی چرا؟
سال پیش بود که هوای گفتگو با تو به سرم زد، گفتگویی که اگر انجام می شد حسرت آن، روی دلم نمی ماند و اما نشد و تو رفتی و حال دستم به جایی بند نیست.
فقط می گویم ای کاش باز هم بودی، تا حداقل به تو بگویم:
استاد سلام؛ سیبیلت را عشق است!
